گلاره

(آنالیز سابق)

(آنالیز سابق)


۱۶:۱۳۰۱
آذر

پست قبل را میخواستم پُر بار تر بنویسیم اما دل غافل به زمان ناهار فکر نکرده بودم که الان اعضای خانواده یک به یک تشریف میاورند 

و جو خانه از حالت سکوت به سر و صدا تبدیل  می شود سفر پهن کن،پارچ آب را بردار، بیا چایی ات را بردار ،قند دو تا بیشتر بر ندار دیابت میگیری:| 

و این چنین تا الان زمان برای ویرایش پست قبل نماند. 

_______________________________

دوست داشتم از این عکس برایتان بگویم ، اسمش الهام است اواخر کارشناسی باهم دوست شدیم و الان رفیق هشت هستیم 

از  شخصیتی هفتاد درصد شبیه خودم است و موقعیت خانوادگی کاملا مشابهی داریم 

او هم همانند من یک خواهر و دوتا داداش دارد. 

چند باری نصیحت اش کردم بیاید وبلاگ نویس شود ,که وبلاگ نویس ها ال و بل هستند,  حالا حالا ها دارد فکر میکند گاهی هم اینجا را می خواند. 

در دنیای واقعی من ناب ترین دوست است که می توان روی مرام و معرفتش حساب کرد ،می توان دستش را گرفت و تا هر جا که دلت خواست قدم زد، می توان روبه رویش نشست و اشک ریخت ، می توان تمام رازهای که در قلبت نگه داشته ای و باید حتما به یک نفر آدم اطمینان دار بگویی بعد با خیال راحت سرت را بگذاری و بمیری  به او بگویی .

سر بلند از آزمون رفاقتی من بیرون آمده است :)

نمایشگاه کتاب که همینطور داشتیم از دار و درخت ها عکس میگرفتم و با لبخند نظارگرم بود ، صدایم زد فاطمه بیا از پاهامون عکس بگیریم تا حالا عکس این شکلی نداشتم :)

جواب دادم فقط تو و یه دونه عکس ،بالا چشم رفیقم و چیلیک چیلیک:)

پیوست به خاطرات مشترک

پیوست به خاطرات مشترک 2

گلاره
۱۳:۳۰۰۱
آذر

از سکانس های زندگی ام دو تا حتی سه تا در میان را میخورم و نمی نویسم ,نمیدانم, چرا را که نمی شود.گفت... چون دلیل واضح و مبرهن است برای خودم بی برنامه بودن و اندکی روبه زیادی: دی گستردگی: )) 

خب تا رشته کلام از یادم نرفته بنویسم 

شنبه برخلاف میلم و دل دل کردن توی این وضعیت نابسامان بی پولی و تولد های پی در پی خواهرزاده,برادرزاده آیا نمایشگاه کتاب بروم یا نروم ؟ در همین اثنا دل را به دریا زدم و رفتم و چندین بار هم در گروه تلگرام رفیق فاب به خودم فحش های آب دار نثار کردم که نامبرده  یک دلقک بیکار است که میخواهد نمایشگاه کتاب دور دور بزند , بله دوستانم قصد خرید کتاب, تنفس عمیق در هوای اواخر آبان ماه را داشتند و ملاقات یکدیگر که از دل خوشی های کوچیکمان هست, بنده هم برای دو مورد آخر با آن ها همراه شدم. البته  همیشه همینطور است آنان که قصد خرید ندارند یکهو و بی هوا دوز جلوگیری شان بالا میزند و دار و ندارشان هر آنچه ذخیره کرده اند که محتاج دیگری نشوند بر باد میدهند و بدبختانه یا خوشبختانه بنده جز آنان هستم 

خوشبختانه به دلیل اینکه نمیگذارم حسرت به دل از دنیا بروم و آرزوهایم را تا آنجا که می توانم تمام و کمال محقق میکنم 

و بدبختانه  یعنی فقط مخم در شور و حال جوانی است به قول عامیانه "جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود؟  " و هر لحظه اش دستت دراز است برای یک هزار تومانی:( به فکر روزهای آتی بلند مدتش نیستی .

البته همیشه خوش بینانه باشید بگوید" خدا بزرگ است از این ستون به اون ستون فرجیه"



این هم کتاب های که خریده ام  البته با بن کتاب پنجاه هزار تومانی 

جزء از کل :استیو تولتز با ترجمه ی پیمان خاکسار /انتشارات چشمه عزیز 

تنهایی پر هیاهو :بهو میل هرابال با ترجمه ی پرویز دوائی /انتشارات آبی 

ناطور دشت: جروم دیوید سالینجر با ترجمه ی احمد کریمی / انتشارات امیر کبیر ارزان دوست داشتنی خودم: )

بعلاوه سه عدد کتاب رنگ آمیزی برای سامیار قند عسل عمه: ) 

و یک کتاب زبان سامیت دو بی برای ترم بعد 

خدا رحم کرده مثلا قصد خرید نداشتم اگه بود چی میشد:دی 

و در پایان وقتی کتاب جزء از کل را 41 هزار تومان خریدم و قشنگ همه ی پول هایم برای یک کتاب به فنا رفت چند لحظه سریع نمایشگاه را ترک کردم و در اطراف درخت های کهنسال پارک شاهد از ژرفای وجودم تنفس میکردم تا یادم برود چه حرکتی انجام دادم 

منتها یک کتاب خوب ارزش چندتا کتاب رو اعصاب را داشت: )

گلاره
۲۲:۵۶۲۹
آبان

گاهی یه اتفاقای برا آدم پیش میاد
 تو ذهنت با خدای خودت حرف میزنی
گاهی فکر میکنی ما آدما مثل یه ماهی ریز ته یه اقیانوس بیکران هستیم
گاهی فقط میتونی سرتو بگیری بالا یه لبخند شکر بجا بیاری و دلت قرص میشه از حضور جاویدانش 

+نوشتم که امروز یادم بمونه همیشه در کنارم هستی و صدامو میشنوی 
خدایا روزی صد هزار مرتبه شکرت 

+عنوان:سعدی 
گلاره
۱۶:۰۴۲۴
آبان

پنج سال پیش یک دختری بودم در پایان روزهای نوجوانی اش همان وقتی که  هیفده ساله بودم  پر از شور و هیجان ... مقابلم ایستاد و پرسید: " به نظرت اول کدوم میریم؟ فکر میکنم من میرم تو میمونی ؟" بی حتی ثانیه ای مکث پر قدرت جوابش را دادم "اول من  میرم بهت قول میدم شک نکن "

منم منم را از بر حفظ بودم رهای رها... اگر حدس زدید پایان این قصه عکس حرف هایم شد بله درست گمان کرده اید 

حالا دوباره تاریخ برایم از نو تکرار شده است 

حالا دختری هستم بیست و سه ساله در نیمه راه جوانی دوباره ازم پرسیده اند : "به نظرت من اول میرم تو میمونی ؟ نمیدونم چرا اینطوری فکر میکنم ؟ " 

این بار دیگر محکم جواب ندادم 

یک نفس عمیق کشیدم که اگر مخاطبم باهوش بود باید میدانست

فرت و فرت چه آزمون های غم انگیزی را مجبورم شرکت کنم ,

میخواستم لب به کلمه بگشایم ,همزمان صحبت هایمان تلاقی شد, فکر کردم الان زیرکانه یک سوال دیگر میپرسد اما او دوباره عبارت سوالی اش را تکرار کرد؟ 

"هر دو باهم میریم, هر کی میره سمت سرنوشت و قسمت خودش 

به نظرم فعل رفتن معنا نداره اصلا برام تعریف نشده س"

این بار هم رهای رها بودم اما با قدم های لرزان که دیگر نمیخواست سوا بودن  را یک عمر تحمل کند. 


+عنوان:  زینب هاشم زاده 

گلاره
۱۴:۱۵۲۴
آبان

این پست خانم لبخند جان را  می توان یک بار دو بار پنج بار حتی پانزده بار خواند و ما بین تلخ بودن و دوست داشتن کلمه به کلمه ش متوقف شد.

گلاره