پست قبل را میخواستم پُر بار تر بنویسیم اما دل غافل به زمان ناهار فکر نکرده بودم که الان اعضای خانواده یک به یک تشریف میاورند
و جو خانه از حالت سکوت به سر و صدا تبدیل می شود سفر پهن کن،پارچ آب را بردار، بیا چایی ات را بردار ،قند دو تا بیشتر بر ندار دیابت میگیری:|
و این چنین تا الان زمان برای ویرایش پست قبل نماند.
_______________________________
دوست داشتم از این عکس برایتان بگویم ، اسمش الهام است اواخر کارشناسی باهم دوست شدیم و الان رفیق هشت هستیم
از شخصیتی هفتاد درصد شبیه خودم است و موقعیت خانوادگی کاملا مشابهی داریم
او هم همانند من یک خواهر و دوتا داداش دارد.
چند باری نصیحت اش کردم بیاید وبلاگ نویس شود ,که وبلاگ نویس ها ال و بل هستند, حالا حالا ها دارد فکر میکند گاهی هم اینجا را می خواند.
در دنیای واقعی من ناب ترین دوست است که می توان روی مرام و معرفتش حساب کرد ،می توان دستش را گرفت و تا هر جا که دلت خواست قدم زد، می توان روبه رویش نشست و اشک ریخت ، می توان تمام رازهای که در قلبت نگه داشته ای و باید حتما به یک نفر آدم اطمینان دار بگویی بعد با خیال راحت سرت را بگذاری و بمیری به او بگویی .
سر بلند از آزمون رفاقتی من بیرون آمده است :)
نمایشگاه کتاب که همینطور داشتیم از دار و درخت ها عکس میگرفتم و با لبخند نظارگرم بود ، صدایم زد فاطمه بیا از پاهامون عکس بگیریم تا حالا عکس این شکلی نداشتم :)
جواب دادم فقط تو و یه دونه عکس ،بالا چشم رفیقم و چیلیک چیلیک:)

