چه تجربه ها و چه زندگی هایی که از این عکس های دنیای اینستاگرام کسب کردم و گاهی ذهنم را درگیر میکند به آنالیز های ناخود آگاه خودم ،به آشنا بودن از حس های که در سی سالگی به سراغم می آیند، به آینده نگری ام در پنجاه سالگی .
حالا نشسته ام با خودم فکر میکنم
در حین دیدن این عکس ها چه احساسی دارم ؟ سر سری میگذرم و به من مربوط نیست چه احساس های نهفته ای در ثبت آن عکس وجود دارد؟
گاهی اوقات پیشرفت های خودم با همسن و سال هایم مقایسه میکنم ،که چند قدم خیر سرم جلو یا عقب زندگی هستم
به 444 عکس دختر همکلاسی شاد کارشناسی ام نگاه میکنم ,چرا شاد؟چون هیچ وقت ندیده ام همانند بنده غُر بزند یا در عکس هایش بغض باشد یا حتی اندکی بی حوصلگی موج بزند، او.همیشه میخندد تا بناگوش ، با رژلب قرمزی که میرقصد بر لبانش ، خُب اگر از عکس هایش هم بگویم بطور احتمالی 260 تای آن عکس خوراکی های رنگا وارنگ است ما بقی عکس ها دست دوست پسرش را گرفته است روی برگ های پاییزی رنگا رنگ قدم زده اند و کپشن زده یک روزی پاییزی با عشقم ،روزهای بارانی با عشقم ،کوه رفتن با عشقم ،عصرانه ی خوشمزه با عشقم در پارک ، توی ماشین همزمان آهنگ میخوانن و کلیپ ش را با دوستانش به اشتراک میگذارد
گفتم او همیشه شادِ شاد است و ما بین همه ی فالورهایش فقط یک مذکر وجود دارد ما بین صدها مونث که البته دوست پسرش می باشد.
عکس بعدی را که میخواهم لایک بزنم، خانم پنجاه ساله ی همکلاسی ام است ایضا ایشان هم همیشه شادِ شاد هستند
برای آزمایشگاه شیمی آلی هم گروه بودیم ،برایم از دخترش میگفت که دانشجوی همین دانشگاه بوده و از من هم بزرگتر است
و خودش علوم تحقیقات تهران قبول شده با اینکه مقیم شهر خودمان است ولی اینجا مهمان است ، باهم به سالن مطالعه میرفتیم برایش ساعت ها مسئله ها را تفهیم میکردم
همیشه میخندید و برایم خاطرات تعریف میکرد ، بی آنکه از او بپرسم با دلیل و برهان میگفت که چرا پنجاه سالگی وارد دانشگاه شده ام
میگفت شوهرم خوش اخلاق است و مرا ساپورت میکند و مشوقم هست تا درس هایم را بخوانم
آن وقتا که من خام بودم و برایش میگفتم که چقدر دوست دارم شوهر کنم
عکس پسرش را از موبایل جاوایش نشانم داد و بعد سریع به حالت دقی دقی گفت که پسرم درس میخواند و قصد ازدواج ندارد .
آن روزها گذشت، جو مهندسی داشتم فکر میکردم تمام میز و صندلی کارخانه ها برای یک عدد خانم مهندس خالی است و باید زود مدرکم را بگیرم.
فول تایم دانشگاه بودم و 24 واحد پایانترم با جان کندن پاس میشد و خیلی زودتر از موعد فارغ التحصیل شدم
بعدها همکلاسی پنجاه ساله از تجربه های کدام استاد بهتر است؟کدام گزارش کارها را دارم
استفاده میکرد
و در انتهای پیام هایش می نوشت خوشحالم که باهم در ارتباطیم .
حالا عکس های اینستاگرامش را میبینم ،
مسافرت میرود بهترین منظره ها را پیدا میکند یک بار در کنار گل های سرخ ،یک بار دریا ،لبخند میزند،عکس میگیرد :)
عکس هایش کپشن ندارد ،دست همسرش را میگیرد توی چشم هایشان اطمینان ،عشق،آرامش موج میزد از همان عکس نانوشته ها را خودمان توی ذهنمان می نویسیم
پیجش پرایوت هم نیست
غریبه ها می آیند برایش آرزوی خوشبختی کامنت تایپ میزنن
اینجاست که به یک بانوی پنجاه ساله حسودی میکنم
نگرانم، یعنی می شود پنجاه سالگیم همانند او اینقدر خوشبخت و راضی باشم ؟

