گلاره

(آنالیز سابق)

(آنالیز سابق)


۲۱:۴۸۰۷
آذر

چه تجربه ها و چه زندگی هایی که از این عکس های دنیای اینستاگرام کسب کردم و گاهی ذهنم را درگیر میکند به آنالیز های ناخود آگاه خودم ،به آشنا بودن از حس های که در سی سالگی به سراغم می آیند، به آینده نگری ام در پنجاه سالگی .

حالا نشسته ام با خودم فکر میکنم 

در حین دیدن این عکس ها چه احساسی دارم ؟ سر سری میگذرم و به من مربوط نیست چه احساس های نهفته ای در ثبت آن عکس وجود دارد؟ 

گاهی اوقات پیشرفت های خودم با همسن و سال هایم مقایسه میکنم ،که چند قدم خیر سرم جلو یا عقب زندگی هستم 

به 444 عکس دختر همکلاسی شاد  کارشناسی ام نگاه میکنم ,چرا شاد؟چون هیچ وقت ندیده ام همانند بنده غُر بزند یا در عکس هایش بغض باشد یا حتی اندکی بی حوصلگی موج بزند، او.همیشه  میخندد  تا بناگوش ، با رژلب قرمزی که میرقصد بر لبانش ، خُب  اگر از عکس هایش هم بگویم بطور احتمالی 260 تای آن عکس خوراکی های رنگا وارنگ است ما بقی عکس ها دست دوست پسرش را گرفته است روی برگ های پاییزی رنگا رنگ قدم زده اند و کپشن زده یک روزی پاییزی با عشقم ،روزهای بارانی با عشقم ،کوه رفتن با عشقم ،عصرانه ی خوشمزه با عشقم در پارک ، توی ماشین همزمان آهنگ میخوانن و کلیپ ش را با دوستانش به اشتراک میگذارد 

گفتم او همیشه شادِ شاد است و ما بین همه ی فالورهایش فقط یک مذکر وجود دارد ما بین صدها مونث که البته دوست پسرش می باشد.

عکس بعدی را که میخواهم لایک بزنم، خانم پنجاه ساله ی همکلاسی ام است ایضا ایشان هم همیشه شادِ شاد هستند 

برای آزمایشگاه شیمی آلی هم گروه بودیم ،برایم از دخترش میگفت که دانشجوی همین دانشگاه بوده و از من هم بزرگتر است 

و خودش علوم تحقیقات تهران قبول شده با اینکه مقیم شهر خودمان است ولی اینجا مهمان است ، باهم به سالن مطالعه میرفتیم برایش ساعت ها مسئله ها را تفهیم میکردم 

همیشه میخندید و برایم خاطرات تعریف میکرد ، بی آنکه از او بپرسم با دلیل و برهان میگفت که چرا پنجاه سالگی وارد دانشگاه شده ام 

میگفت شوهرم خوش اخلاق است و مرا ساپورت میکند و مشوقم هست تا درس هایم را بخوانم 

آن وقتا که من خام بودم  و برایش میگفتم که چقدر دوست دارم شوهر کنم 

عکس پسرش را از موبایل جاوایش نشانم داد و بعد سریع به حالت دقی دقی گفت که پسرم درس میخواند و قصد ازدواج ندارد .

آن روزها گذشت، جو مهندسی داشتم فکر میکردم تمام میز و صندلی کارخانه ها  برای یک عدد خانم مهندس خالی است و باید زود مدرکم را بگیرم.  

فول تایم دانشگاه بودم و 24 واحد پایانترم با جان کندن پاس میشد و خیلی زودتر از موعد فارغ التحصیل شدم 

بعدها همکلاسی پنجاه ساله از تجربه های کدام استاد بهتر است؟کدام گزارش کارها را دارم 

استفاده میکرد  

و در انتهای پیام هایش می نوشت خوشحالم که باهم در ارتباطیم .

حالا عکس های اینستاگرامش را میبینم ،

مسافرت میرود بهترین منظره ها  را پیدا میکند یک بار در کنار گل های سرخ ،یک بار دریا ،لبخند میزند،عکس میگیرد  :) 

عکس هایش کپشن ندارد ،دست همسرش را میگیرد توی چشم هایشان اطمینان ،عشق،آرامش موج میزد از همان عکس نانوشته ها را خودمان توی ذهنمان می نویسیم 

پیجش پرایوت هم  نیست 

غریبه ها می آیند برایش آرزوی خوشبختی کامنت تایپ میزنن 

اینجاست که به یک بانوی پنجاه ساله حسودی میکنم 

نگرانم، یعنی می شود پنجاه سالگیم همانند او اینقدر خوشبخت و راضی باشم ؟

گلاره
۱۷:۵۹۰۳
آذر

 

اینجا خانه ی من بود قطعا از خوشبختی جان به جان آفرین تسلیم میکردم: دی از آنجا که خواستن توانستن است و همچنین آرزوها بر جوانان عیب نیست میگذارمش در لیست آرزوها :) 

به امید روزهای روشن و پولداری: )


 

حالا لطفا چشم هایتان را ببندید و تصور کنید آمدید مهمانی بنده دقیقا در همین عکس و این موسیقی را می شنوید من هم در آشپزخانه ام تا برایتان چایی دارچینی و کیک سیب  بیاورم:  )

گلاره
۱۶:۳۵۰۳
آذر

بی نزاکت ترین افراد روی کره ی خاکی آنهایی هستند که دروغ گفتن برایشان همانند نقل و نبات است

ضعف شخصیتی دارند 

قدرت نه گفتن به طرف مقابل را ندارند دروغ می گویند 

حوصله جواب دادن به تلفن یک نفر  را ندارند دروغ می گویند 

در حد ترکیدن بیرون غذا می خورند بعد.میایند خانه یکهو اشتهایشان کور می شود دروغ می گویند 

دوست ندارند به احساسات طرف مقابلشان آسیب بزنند دروغ می گویند 

می خواند بلوف بزنند دروغ می گویند 

بابا اینها دیگر شور چندش بودن را در آورده اند :(

غمگین می شوم برای خانواده و دوستان و آدم های ساده و بی ریای که با این موجودات چندش آور دروغگو در ارتباط هستند 

حیف نیست آن ببر نازنین مازندران نسلش روبه انقراض است بجای این موجودات بی کمالات : (

گلاره
۱۴:۰۵۰۳
آذر

میتوانید این کتاب را در یک صبح پاییزی بخوانید وقتی از خواب بیدار شدین بعد از صبحانه خوردن و یک برنامه ریزی ذهنی انجام میدهید چکار های قبل از ظهر انجام می شود و بعد کتاب را در دست میگیرید یک فصل را میخوانید نفس عمیق میکشید مداد اتودتان را لا به لای کتاب میگذارید میروید کشوی لباس هایتان را مرتب کنید آن وقت است کلمه به کلمه کتاب در ذهن تان  تجسم میکنید "اگر من جای شخصیت اصلی داستان بودم الان چکاری انجام میدادم ؟ می ماندم یا رفتن را ترجیح میدادم ؟"بعد از مرتب کردن کشوها دوباره بر میگردید سمت کتاب یک فصل از کتاب را میخوانید و میروید. تیک دوم برنامه ذهنی یتان این است جاروبرقی بکشید در این لحظات پاراگراف هایی در مخچه تان حلاجی می شود ( زندگی همین است .. مردی را دوست دارید از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .) ( چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ )دوست داشتن واقعی در وجودتان جان میگیرد روزمرگی با عشق هم شیرین است و اشک ها سُر میخورد. دوباره به سمت کتاب برمیگردید تا بخوانید آیا شخصیت اصلی داستان را درست پیش بینی کرده اید یا نه ؟  یک فصل از کتاب را میخوانید و میروید آخرین کار پیش از ظهرتان را انجام دهید در حالی که گوجه فرنگی ,خیار,کاهوها را با آب سرد میشورید و در حال خورد کردنشان هستید همزمان آهنگ گوش میدهید فکرتان درگیر است به آینده ی نامعلوم, به عشق نافرجام, به سهم تان از زندگی به پارگراف های کتاب (شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن همه چیز را زیر و رو کردن )

بنابراین آخرین باری است که در این آشپزخانه به این سو و آن سو می روم . این آشپزخانه را دوست داشتم .خمیرها را در آب جوش می انداختم و به عاطفه ی دورغینم بد و بیراه می گفتم ."این آشپزخانه را خیلی دوست داشتم " ای بابا آشپزخانه ی دیگری را پیدا کن زنک . با خودم با خشونت رفتار میکردم در حالی که چشمانم پر از اشک شده بود احمقانه است ."

بعد از خوردن ناهار و ظرف شستن یک چایی برای خودتان می ریزید پرده های اتاق را کنار میزنید آفتاب نیمه جان پاییزی از پشت پنجره مهمان شما می شود و کتاب را در دست میگیرد ادامه ش را میخوانید.

زندگی حتی وقتی انکارش میکنی حتی وقتی نادیده اش میگیری حتی وقتی نمی خواهی اش از نا امیدی های تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . 

باور میکنی وقتی می گویم زندگی از تو قوی تر است ؟

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را از نو ورق زد به چیزهای دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.


نویسنده: آنا گاوالدا 

مترجم: الهام دارچینیان 

نشره قطره 

قیمت: 12000 تومان

گلاره
۱۷:۴۱۰۱
آذر

در پیروی پست قبل و رفیق ناب بعضی ها هم هستند که برایم با ارزش هستند اما در یک جایی از زندگی اتفاقاتی که بارها و بارها بینمان بوجود میاید و سعی میکنم نادیده بگیرم نمیشود نه اینکه دلم شکسته باشد یا او را مثل قبل تر ها دوست نداشته باشم فقط میخواهیم خط قرمزم را نگه دارم و یاد بگیرد بعد از هر کار اشتباهی با فرستادن غیر مستقیم قلب های بنفش و سبز  که دوست دارم ته پیام هایش در تلگرام نمی شود جبران کرد و یاد بگیرد نمی توان دست روی نقطه ضعف طرف مقابل گذاشت و او را خر فرض کرد دوستش دارم بخاطره همه ی خوبی های که در حقم داشته و تکیه گاهش هستم بخاطر قدمت دوستی مان که قد سن یک نوجوان 15 ساله است اما از اینجا به بعد با قانون های خودم پیش میروم .


گلاره