گلاره

(آنالیز سابق)

(آنالیز سابق)


۲۲:۳۲۲۰
آذر

روزهای فاینال عادت دارم با خودم تکرار کنم " نانت نبود, آبت نبود " کلاس رفتنت چه بود: )) بعد که از این برهه ی زمانی میگذرم با کمال پرویی میروم ترم بعد ثبت نام میکنم و روزی از نو 

حالا چرا اینها را مینویسم ؟ که یادم بماند باید قدم به قدم تلاش کنم برای یادگیری و دست  تو جیب آس و پاس برای خودم نچرخم و فکر کنم رسالتم همان لیسانس کشکی بود که گرفتم. 

حالا نشسته ام یک برنامه زبان خواندن درست و حسابی بنویسم و خودم را تا آخر اسفند ماه جمع و جور کنم و اگر عمری باشد بهار پرونده دیپلم زبان بسته می شود و متاسفانه با خجالت فراوان بنده هم  باورم نمی شود ادونس باشم و خودم را برا تافل آماده کنم :|  خیلی کارهای انجام نشده دارم و با تن پروری سر باز داده ام و به ترتیب 

شامل 1: خواندن و تثبیت 504 ( ده درس پیش میروم بعد ول میکنم ) 

2: گوش دادن به سی دی های نصرت ( این هم متاسفانه  درس ده متوقف شده ام )

3 : short story 

(برای کلاس، Summary (خلاصه) را از اینترنت بر میدارم ، دلم خوش است ارائه داده ام ،در اصل سرِ خودم را شیره میمالم: | )

4 : ثبت نام کلاس  .free Discussion (هر ترم میگویم انشاء الله ترم بعد )

5: آزمون جامع intermediate ( این را شرکت کردم با اجازه پاس نشدم) 

6: و 1100 ( اینجا دو نقطه یک خط )

واقعا آیا با این اوصاف می شود جمع و جور بشوم تا آخر اسفند ماه ؟؟ 

این از تکلیف زبان 

___________________________________

کنکور : یادم می آید اول مهر ماه پرستاری قبول نشدم و کلی ضایع شدم  آمدم وبلاگ اندکی شعار دادم ای ایها الناس پاشید بروید دنبال رویاهایتان بعد خودم کلهم سره جمع یک هفته به حرفم عمل کردم : |  این هم لینک اثابت شعارهایم  

+یکشنبه میخواهم یک مشاوره بروم و عین آدم شروع  کنم  

این هم از کنکور 

آها یک پند و اندرز :))

اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت,بدون که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است. 

______________________________

خودم را میشناسم باید برنامه هایم را بنویسم و آنقدر تکرار کنم که انجام بدهم .

الان دیگر واضح و مبرهن است  چندچندم با خودم : )


گلاره
۲۰:۴۹۱۸
آذر

از اولین کتابی که از مصطفی مستور خوانده ام تقریبا سه سالی میگذرد  "روی ماه خدا را ببوس" 

این کتاب را هم که دیدم از اسمش خوشم آمد و خریدم و خواندم: ) 

هفت مجموعه داستان کوتاه بود.

که شیش تای آن حول و محور یک عشق نافرجام بود.

بنده نه منتقد هستم و نه آنچنان کتاب خوان قهاری که ایراد بگیر باشم,از قلم مصطفی مستور جان مستفیض شدم منتها اندکی خالی از ایده بود.

مغول ها:  تنها میخواهم زل بزنم به این انگشتان غریب.  به این انگشتان دوست داشتنی که هر چه نگاهشان می کنم ، هر چه لمسشان می کنم ، ذره ای از تازگیشان کم نمی شود. 

آدم ها درخواب چقدر معصوم می شوند.لابد چون نمی توانند از خودشان دفاع کنند.   

و ما ادریک ما مریم : ( هیچی , گفتم من خودم یه عاشق دیوونه دارم که از همه بیشتر دوسش دارم. فقط اشکالش اینه که کم حرفه.  کمی هم شلخته س .) 

لبخند زد و به پیشخدمت که روی میزی دستمال می کشید نگاه کرد.

( هیچی وقت یقه پیراهنش رو درست نمیکنه. ) 

مریم دستش را دراز کرد و یقه پیراهن امیر را صاف کرد. 

(هیچ وقت موهاش رو شونه نمی کنه.) 

با انگشتان لاغرش موهای امیر را شانه زد. 

(عینکش رو تمیز نمی کنه. )

عینکش را برداشت و با دستمال کاغذی رو میز شیشه های آن راپاک کرد. 

(ریش هاش رو دیر به دیر کوتاه میکنه. ) 

عینک را گذاشت روی چشم هایش و به ریش چند روزه پسر دست کشید. 

(همیشه یکی از دکمه های پیراهنش افتاده. ) 

به جای خالی دکمه نگاه کرد. 

(هیچ وقت ادوکلن نمی زنه.) 

زیپ کیفش را باز کرد و عطر زنانه ای را پاشید روی پیراهنش, روی موهاش.

( اما من خیلی دوستش دارم.  با همه خل بازی هاش, با همه ی شلختگی هاش. اصلا به خاطر شلختگی هاش دوستش دارم. و به خاطر شعر هاش , به خاطر شعرهاش,  به خاطر خودش,  به خاطر ِ خود ِخودِش. )

[ این قسمت را که خواندم چقدر با شلختگی و ظاهر  پسرِ همذات پنداری کردم با تفاوت نداشتن هیچ عشقی  و در آخرداستان  به نتیجه رسیدم همان بهتر که عشقی نیست: دی ]

ملکه الیزابت:  و تو وقتی چیزی را که می خواهی نمی یابی گویا بهترین کار این است که تو خود آن را باز بیافرینی. 

مشق شب: وقتی پدر الیاس مُرد چه خبر ناگهانی ای بود.  انگار هزار نفر مرده بود. کسی نمی مرد آن روزها انگار .فقط پدر الیاس مُرد. بس که پیر بود.( اشاره به قدیما که آدم ها کمتر می مردن ) 


بعد همه چیز سرعت گرفت. انگار با شلیک گلوله ای شروع مسابقه ای را اعلام کرده باشند, شروع کردیم به دویدن.  هر کس نمی دوید زیر دست و پا له می شد.  عباس له شد,  رسول هم.  و عیدی. داغ بود زمین انگار.  کف پاهامان می سوخت.  بعضی ها انگار نمی سوخت.  زمستان می سوختیم. تابستان می سوختیم. اما همه اش می دویدیم.  بعد تند تر باید می دویدیم. منظره ها از کنارمان مثل برق می گذشتند. کسی نگاه نمی کرد. بس که تند می دویدیم.  بس که می ترسیدیم زیر دست و پا لگد کوب شویم.  در یکی از این منظره ها پدر مرُد.نگاه نکردم. عیدی مُرد.رسول به من گفت. من نشنیدیم. نمی شنیدم رسول را.  کسی گفت تندتر. نمی دیدمش اما صداش را خوب می شنیدم. گفت ( تندتر ،تندتر. ) رسول گفت:( صدای من رو نمی شنوی لامسب ؟) گفتم: (چی؟) و رسول فرو رفت. انگار در چاهی. بعد مادر مُرد. مونس) بود. اما هر چند برای من نبود انگار.مُرده بود انگار.بعد صداها همه محو شد. حتی صدای رویا. زنم. حتی صدای مادرم. بعد من خسته شدم.  می دویدم اما.  و زل زدم به اطراف که کسی نبود.  تنها باد بود.  می خورد به صورتم.  و جیغ کشیدم. کسی نشنید،.حتی خودم. حتی

لعنت به کلمات .لعنت به نوشتن.  لعنت به کسی که شلیک کرد. و چرا این تمام نمی شود این ماراتن نفس گیر ؟کجاست خط پایان؟ می خواهم بایستم. باید بایستم. باید،متوقف شوم.

دوزیستان: وقتی عاشق مهتاب شدم, گیج شده بودم.خودم هم نمی دونم چرا. دلم میخواست فقط باهاش حرف برنم. نگاش کنم. بوش کنم.

بله بله: ) دو سه صفحه دیگر تایپ کنم کل کتاب را برایتان نوشته ام:)) مثلا ایراد هم همان اول بسم ا... گرفتم :)) 

انتشارات ققنوس 

قیمت: 5000 تومان 

چاپ 1393

گلاره
۱۹:۴۱۱۵
آذر

سرِکلاس زبان بحث مان فوبیاهای زندگی  بود،استاد میگفت rooster سوهان روحم است ، دست خودم نیست حتی اگر در بیست متری رویت بشود راه هم را کج میکنم و مسیر دورتر را ترجیح میدهم از فیس تو فیس شدن با آن ، بچه ها پرسیدند استاد اگر مجبور باشید با  rooster  در یک اتاق در بست ِو بدون پنجره بمانید با او دوست می شوید ؟یا نه؟

استاد پاسخ شان را داد ، حتی یک ثانیه هم به مختان خطور نکند با او دوست بشوم در این صورت تنها راه چاره ام اینست لباسم را از تنم در آورم و خفه ش کنم :)) 

راستش من هیچ وقت جرات نداشتم بگویم از تمامی حیوانات متنفرم: | به دنبالش مُدام پرسش و پاسخ شده ام ، که نگرشت غلط است ،با حیوان ها باید دوست بود ؛ آزاری به حیوانات نمی رسانم البته صادقانه بگویم به استثنای مورچه توی اتاقم ببینم گاهی قتل عام شده یا با دست شوتش میکنم در حیاط و مارمولک ،سوسک درجا بی فوت وقت یک دمپایی به ملاج سرشان میکوبم: | با دیگر حیوانات خشونتی ندارم و علاقه ی هم به آن ها ندارم که قربان صدقشان بروم :| 

حالا این همه مقدمه چینی که برسم به فوبیای خودم , "انواع و اقسام گربه ها " به ویژه سیاه با چشم های سبز و زرد وقتی میبینم شان تمام بدنم به رعشه می افتد واقعا تنفر و ترس از کنترلم خارج است حتی الان فکرش را هم میکنم چهارستون بدنم یک آن لرزید 

یک بار هم خانه خواهرم تشریف داشتم و قبل تر ش برایم از همسایه ها مختصری توضیح داده بود ، وقتی خواهرم دانشگاه بود , همسایه طبقه پایین شان یک ظرف شیرینی خامه ای برایشان آورد , با شناختی که از علاقه ی او به نگهداری حیوانات داشتم , یک لحظه تصور کردم الان توی این شیرینی تارهای مو گربه است و قبل از عوق زدن بشقاب شیرینی هایش را حواله سطل آشغال کردم

خُب به سبب این ترس بی حد و اندازه من انگار گربه ها علاقه ی وافری به من دارند . چرا این را می گویم؟ یک گربه ی بد ترکیب قهوه ای هر وقت قصد زایمان دارد ، همیشه میاید گوشه ی حیاط خانه ی ما و می زاید و در آن گوشه با توله هایش چند ماه اتراق میکند و بنده از پشت پنجره اتاقم شاهد محبت ها مادرانه یک گربه و شیر دهی و لیسیدن توله هایش, بازی های گربه گونه ها می باشم , شاید دیدن این سکانس ها  برای گربه دوست دارها ملوس باشد ولی شدیدا برای من آزار دهنده ست دلم میخواهد هر چه زودتر توله هایش بزرگ شود و گورشان را گم کنند : | 

هر چقدر به این موجودات ناشیرین فکر میکنم بیشتر خاطرات شان زنده می شود , یک بار هم دوره ی کارشناسی برای یک درس چهار واحدی مجبور بودم تا طلوع آفتاب بیدار بمانم و جزوء را تمام کنم ، طبق عادت معمولم باید در یک مکان کامل خُنک درس بخوانم حتی در اوج زمستان پنجره اتاقم را باز میکنم ،بماند که از فرط خستگی نمیدانم کی خوابم بُرد ، احساس کردم یک نفر دارد کنارم با پتویم بازی میکند خلاصه چشم تان روز بد نبیند با هزار بدبختی یکی از چشم هایم را نیم باز کردم ، دیدم دوتا چشم سبز در بغلم برق میزنند ، تا جایی که خدا توان و جان در من نهاده بود جیغ زدم یعنی در مرز پاره شدن رگ های عصبی سرم...

خلاصه تف به روح گربه ها که اگر روح داشته باشند ,فوبیایِ من هستند :)


گلاره
۱۵:۱۴۱۲
آذر

 

 

این عکس را که میبینم ته دلم حالی به هولی میشود ،حس زنانگی ام را قلقلک میدهد، یک موجودی از وجود خودت به آغوش بگیری ، رویایِ شیرین لفظ مامان را به رخم میکشاند .

حالا به انتزاعی بودن رسیده ام 

مثلا برای ریز ریز لبخند های خواب خرگوشیت جان بدهم و برای بغض های خواب خرگوشیت دنیا روی سرم آوار شود ، وقت دل درد و سرماخوردگیت آرزویم این باشد درد و بلایت به قلب و به سرم باشد فقط تو سلامت باشی، سرچ بزنم و لالایی های اینترنت را حفظ کنم، توی سیاهی و سکوت شب ها روی پاهایم آرام آرام تکانت بدهم و برایت بخوانم

" لالا لالا بخواب آروم تو آغوشم، نکن هرگز فراموشم

لالا لالا بخواب آروم کنار من، تو پاییز و بهار من

لالا لالا بزرگ بشی همدم باشی " 

بعد تو که خوابت بُرد تا سپیده ی صبح بِنشینم غرق نگاهت کنم ،دست های کوچک و نرمت را پی در پی ببوسم ،رایحه ی دلپذیر بدنت را به ریه هایم بکشم .

 

اما نمیدانم این عادت لعنتی و لاینفک زندگی ام را چه کنم الان در درون زمزمه وار می گوید "تو هیچ وقت مامان نمیشی"

کاش وجود فیزیکی داشتی و خفه ت میکردم .. لامسب صدای نحست را توی گوش هایم ببر ... 

 

عکس: اینستاگرام :chelseaoliviaa

موزیک: childish Gambino   

 

گلاره
۰۰:۴۷۰۹
آذر

شما ها که نمیدانید

 برای یک شخص از روزی که سعی و تلاش خود را بکار گرفت تا تلفظ و کلمات و جمله بندی را یاد بگیرید و  تا الان که یک چهارم قرن از عمرش گذشت چقدر تاکید میکنم چقدِر تهرانی صحبت کردن و حتی نوشتن ش هم سخت می باشد  :|

و تا بحال سقف صد سوتی را هم پُر کرده همانند بیمارستون،لیوون،دبیرستون: |

بله ، با خود بدبختم هستم: | با این لهجه ای تهرانی تان 


پی نوشت: به واقع پست قبل من نتوانستم منظور خود را صریح تر بیان کنم و الان حق میدهم به استاد زبانم که زمان خواندن ژورنال ها هی سوال پیچم میکند و می گوید "به جان خودم ،خودتم نمیفهمی چی میگی:)) " چون برای رایتینگ نوشتنت زمان نمیگذاری و بی ویرایش نان استاپ ادامه میدهی ، دورد بر شرفش همیشه در مشکل یابی ها دقیق ترین حدس را میزند: )


پی نوشت:این دوتا پارگراف بالا اصلا بهم ربطی ندارند: )

گلاره