گلاره

(آنالیز سابق)

(آنالیز سابق)


۱۱:۴۷۲۸
آذر

(یه وقتایی باید از ته دلت برا رفیقات دعا کنی که هر مشکلی دارن زودی حل بشه , چون اونا به آرامش برسن در نهایت  یعنی خودت به آرامش رسیدی) 

"ف" چند روز پیش بهم زنگ زد, گفت : پسرعموی بابام یه کار برام پیدا کرده, فقط مونده برم دنبال تسویه حساب و کارای گرفتن مدرک , گفتم: "ف" جان در جریانی اگه پارتی نداشته باشی حداقلش شیش ماه طول میکشه که مدرک موقت بهت بدن و منم خریت کردم پای امروز و فردا رفتن و نرفتن تو دو سال مدرکم تو اون خراب شده مونده و قرار گذاشتیم باهم رفتیم 

کارشناس گروه گفت قانون جدید اومده باید اول تاییدیه تحصیلی بگیرین ... حالا تاییدیه تحصیلی من دو ماه دیگه میاد :/ و "ف" با آشنا بازی آموزشو پرورش ناحیه ی که درس میخوند درستش کرد ( من ناحیه سه هستم , اون ناحیه یک ) 

دوباره امروز رفت دنبال ادامه کارای فارغ التحیصلیش 

از 9 صبح خدا شاهده یه ریز بهم زنگ میزنه و گزارش کاراشو میده 

+ فاطمه ..باید دوتا تمبر بخرم؟ از کجا بخر؟

+فاطمه ..باید برم امور مالی برا تسویه؟ دو مین بعد .. فاطمه: میگه 60 هزار خدمات دانشجوی هم باید بدی ..چرا باید بدم ما دو سال از اینجا رفتیم :/

+فاطمه .. باید برم بانک خود دانشگاه برا پرداخت یا کافینت بیرون 

+فاطمه ..به نظرت این همه دارم تو این دانشگاه دور خودم میچرخم مدرک گرفتم میشه برم سر کار؟  من: خدا بزرگ تو حالا یه تیر زدی یا میگیره یا نه .. هر کاری رو تا آخرش برو انشاء الله میری 

+فاطمه .. بغض دارم هر لحظه گریه م میگیره کاش توام باهام بودی ... 

این بشر اونقدر غر میزنه و منفی باف هست به شخص ِ بنده جیب کوچیکش هستم از غر زدن و نا امیدی

حالا نشستم دعا میکنم, میگم خدایا به عظمتت قسم "ف" استخدام بشه , شرش از سر من کم بشه 

یعنی همچین رفیقی هستم نه تنها حسود نیستم بلکه دعا میکنم کارش سریع درست بشه بره سر کار 

مگه نه من  تا آخر عمرم شاهد نا امیدی هاش و فاز منفی و انتقالش به خودم هستم :/

الان دوباره زنگ بزنه بگه فاطمه :/  میگم :کوفت, مرض, بنال :/


خاطرات _مشترک با "ف"


_____________________________________________

بعدا نوشت: "ف" چندین بار دیگه هم زنگ زد و با خونسردی باهاش حرف زدم و اطمینان دادم که هر چی قسمت آدم باشه و خدا بخواد بی شک درست میشه ...توی حرف زدنش صداش میلرزید دیگه جنبه غر زدن نداشت و هیچ لزومی هم نداره این مراحلو فقط و فقط به یه دوست گزارش بده و بزاره کف دست من

فکر میکنم "ف" خیلی بهم اعتماد داره 

از ته ته ته دلم با تمام خلوص نیت از خدا میخوام کار "ف" درست بشه 

خدایا خیلی تو زندگیش سختی کشیده حداقل تو اون چهارسالی که هم دانشگاهی بودیم یذره شو من دیدم بقیه شو خودت در جریانی ... خدایا حضرت عباسی کمکش کن فقط همین...

"ف" جانم کلی انرژی مثبت و دعای خیر بدرقه راهت :) 

گلاره
۲۳:۰۴۲۴
آذر

زده ام زیر غزل ، حال و هوایم ابریست 

هیچکس مانع این بغض نباید بشود 

حامد بهاروند 

از اینستاگرام takbeytiha@

گلاره
۰۰:۲۶۲۴
آذر

من از مرگ میترسم 

از اینکه یه شب بخوابم و دیگر بیدار نشم میترسم 

من از این پستای که این روزا دارم یه خط در میان درباره مرگ میخونم  میترسم 

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ

مرگ 

مرگ 

بازم لینک مرگ بزنم..یعنی اینا یه نشانه س ، اینا یعنی چی خدا.. 

من از کلمه ی مرگ که مثل یه حصار دورم چرخیده میترسم 

من دوست ندارم مرگ بهم الهام بشم 

من از این کابوسی  که مرز بین خواب و واقعیت رو برام شکست ِمیترسم 

من از اینکه توی سن بیست سه سالگی با سکته قلبی بمیرم میترسم 

من نمیتونم باور کنم که عمرم کوتاه هست  

من غلط کردم اون روزی که به زنداداشم گفتم هیچ وابستگی به دنیا ندارم و همین الان حاضرم بمیرم 

من از جان کندن و لحظه ای خفه شدن میترسم 

من از این لحظه ای که داره کم کم بهم نزدیک میشه میترسم 

بغض کردم مثل ابر بهار گلوله گوله دارم اشک می ریزم

دیگه نمیتونم خودمو شجاع نشون بدم و تو خودم بریزم و کنترل کنم خودمو 

حالا باید چطوری حساب و کتاب زندگیمو کنم بار و بندیل ببندم برم 

چقدر پستامو داشتم با انگیزه مینوشتم 

من همونی بودم که آرزوی مادر بودن داشت 

من همونی بودم که میخواست عزم شو جزم کنه برا رسیدن ب آرزوی پرستاریش

همه ی اینا به کنار جدی،جدی با تنهاییم دارم کنار میام

خدایا خدایا 

شوخی، شوخی جدی نشه 


+تو رو خدا هیچ کامنتی خصوصی و عمومی برام ننویسید 

تلگرامم بهم پیام ندید ، خواهش میکنم 

نوشتم این حجم سنگینو دردو هضم کنم...

گلاره
۱۹:۳۸۲۱
آذر

یکی از دغدغه های من این هست  مناسب با سن و سال خودم رفتار کنم و حتی صحبت کنم یا تجربه هام لااقل طوری باشه که سن و سالمو اثبات کنه. اینکه موی در آسیاب سپید کنم و بعد همون پله اول باشم ( یعنی درس نگرفتن از زندگی, یعنی  تکرار اشتباه ) عذاب وجدان چه عرض کنم , مرگ من است. 

بعضی ها هم بدون اینکه سن واقعی منو بپرسند از روی ظاهرم و حالت صورت حدس میزنند , معمولا چهار الی پنج سال کمتر حدس میزنند که از این لحاظ چه بسا باعث شادمانی بنده ست خوب مانده ام: )) 

اما داشتم میگفتم خودم به طرز صحبت کردن و کلمه های قلنبه سلنبه و جور چین جمله های آدما خیلی دقت میکنم و بعد سنو حدس میزنم .گاهی اوقات هم سعی کردم قبل صحبت هام فکر کنم و بعد به زبان بیارم .

این همه مقدمه که بگم. پست قبل یادتون هست ؟قرار بود مشاوره برم ...بعد از شیش سال دوباره پیش مشاوره خودم تو روزهای کنکورم برگشتم, اینم بگم کلی رودر بایستی داشتم برم, خجالت میکشیدم تو این شیش سال یه احوال نگرفتم ببینم زنده هست؟ حالش خوب؟ 

این اخلاق سرد بودنم بشدت مزخرف ِولی چیکار کنم جز لاینفک زندگیم هست حتی با صمیمی ترین دوستام تا اونها پیام ندن و زنگ نزنن منم بیخیالم و با عرض پوزش حتی خواهرم که این همه باهم فاصله داریم کمتر تلفنی صحبت میکنیم (خواهرم هر روز زنگ میزنه و با پدر و مادرم در ارتباط هست من گاهی اوقات کار داشته باشم باهاش یا جمعه ها خط دانشجویم رایگان هست بهش زنگ میزنم )

البته این اخلاق سرد بودن ذره ای از دوست داشتن و احترام آدمای که دوست دارم  برام کم نمیکنه. 

خلاصه دیگه اینجا پویا بیاتی میخونه دلم از آب میترسید به خاطرت( پرستاری جان) دل به دریا زد :) و دست خالی هم زشت بود برم یه بسته شکلات خریدم ( چقدرم منت شکلاتو نهادم بر سر مشاوره عزیزم : دی ) 

دانش آموز داشت چند دقیقه نشستم بعد  نوبت من بود برم اتاقش , وقتی رفتم توی اتاقش ...لحظه ی اول که منو دید چند دقیقه استپ شد. ( این مشاوره م از اخلاقی و قیافه و ظاهر شبیه علی ضیاء س با چند سال تفاوت سنی بزرگتره از اون ) بعد زد زیر خنده: )) گفت اسمت یادم رفتِ ولی لحظه به لحظه خاطرات با تو رویو میشه,خیلی غُر غُر میزدی نه؟

منم خندیدم جواب دادم ذاتیه الان هم تقریبا هستم: دی و بعد شروع به صحبت کردیم

 و ما بین صحبت ها یه نگاه پر غرور بهم کرد و بهم گفت: فاطمه خیلی بزرگتر شدی و طبق معمول پرسیدم از قیافه ام؟ جوابمو داد ، نه ، منظورم از حرف زدن هات , تجربه هات , زندگی خیلی بهت درس داده  ، جزوء نوشتی؟  :)) 

هیچی نگفتم فقط لبخند ملیح زدم  ولی دروغ چرا چقدر از این جمله ش حظ کردم  و  یه کله قند تو دلم آب شد :)

تو این هوای سرد و غم انگیز بهترین جمله بود از هزاران چایی گرم تر و از هزاران حرف احساسی دلنشین تر ... برای چند لحظه از فاطمه ی که هستم راضی بودم. 

حالا به خودم ایمان آوردم که بزرگتر شدم,  تجربه هام, کتاب خواندن هام , وبلاگ نویسی  اینا  توی زندگی ام تاثیر داشتن :)


پی نوشت: وبلاگ نویسی رو جدی بگیرید قطعا یکی از پیشرفت های آدم همین نوشته هاس که میتونه مدام ما رو  آزمون و خطا کنه تا بهترین باشیم  .


+عنوان : خیام


موقت اضافه شد: تو این چند دقیقه بیست بار کامنتو باز کردم و دوباره بستم حیفم میاد واقعا خودمو از بهترین جمله ها و کلمه های فراموش شده محروم کنم 


مثل این کامنت  از این وبلاگ 

مهم ترین چیز توی قبولی کنکور داشتن امیده.داشتن انگیزه و اینکه اگه تلاشی میکنی هیچ وقت شک نکنی و مطمن باشی خدا یک روزی جواب زحماتت رو میده. خوب درس بخون و تلاش کن. مطمن باش نتیجه میده.به خودت ایمان داشته باش


گلاره
۲۳:۰۳۲۰
آذر

یکی از آرزوهای من این بود,  یک روز پاییز را وقتی هوا از ساعت پنج شب می شود بروم قدم زدن: ) 

عاشق خُنکای هوا هستم و بعد یک چای سبز دلچسب: ) 

امروز بعد از کلاس ، وقتِ برگشت به خانه , اوج غروبی و شبی , ساعت شیش ,با پیشنهاد زهرا و مضمون (تا یه جایی پیاده بریم مخمون هوا بخوره ) و موافقت چهارتایی من, سایه,سمیرا, زهرا به راه افتادیم 

قدم زدیم, خندیدیم ، خاطرات جدید را ساختیم, قرارهای بعدی را هماهنگ شدیم: ) 

خلاصه که تحقق آرزوها لذت بخش است: ) 

صلوات آرزو به دل از دنیا نرفتم: دی

گلاره