Dear god , I'm So Tired
امسال روزه هام درست و حسابی نبود، با امتناع و بی انگیزه گذشت
دو جز بیشتر قرآن نخواندم
شب های احیا هم تلویزیون روشن بود اما نه جوشن کبیر خواندم و نه قرآنی بالا سر گرفتم
کلا 15 روز بیشتر روزه نگرفتم
روزه های بدون سحری
اونقدر با خودم لج کردم که حتی هیج اذان صبحی بیدار نشدم ، صدای اذانو می شنیدم سعی می کردم بخوابم و هیچ حرکتی نزنم
یه حجم خیلی خیلی خیلی زیادی خسته ام
من آدمی بودم زل گرما کلاسای ترم تابستان روزه دار بودم
یا حتی تا دو سال پیش با تمام سر شلوغی ها و کلاس رفتن هام با ذهن آرام روزه دار بودم
الان کاملا بیکار و بی عار هستم با ذهنی آشفته
دوست دارم چشامو ببندم این روزها فقط بگذره
و تنها دعام ؟ ظهور منجی عالم ...
_____________
یک لحظه ســـــــکوت ... برای لحظه هایی که خودمان نیستیم
لحظه هایی هستند که هستیم
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همان جا که می خواهد
بی صدا ... بی هیاهو ...
همان لحظه هایی که راننده آژانس می گوید : " رسیدین خانم "
فروشنده می گوید : " باقی پول را نمی خواهی ؟ "
راننده تاکسی می گوید : " صدای بوق را نمی شنوی ؟ "
و مادر صدا می کند : " حواست کجاست ؟ "
ساعت هایی که شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد ... تاریک شد ...
چایی سرد شد ... غذا یخ کرد ...
در یخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه
و کی گریه هامان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟ !
" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم...
